رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی, :: 10:57 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
وقتی به خانه رسیدم ٬ مادر از دیدارم لب به خنده گشود : دیر کردی دیبا جان .
متاسفم مادر . ماکان برای صرف ناهار می دانم از دستم عصبانی شدید . اما عذر می خواهم .
نه مادر ٬ این چه حرفی است ؟ ماکان به گردن تو حق دارد . هیچ اشکالی ندارد . امیدوارم خوش گذشته باشد . دلم می خواهد برایم بگویی چه کردید و چه گفتید ؟
خوش گذشت مادر . اما مسئله ای نبود که بخواهم برای شما مطرح کنم . ماکان را که می شناسید ٬ با این که افسر است و اغلب افسران و نظامیان رفتاری خشک و رسمی دارند او بسیار شوخ و بذله گوست . اصلا به سنش نمی خورد ۴۱ ساله باشد . اگر موهای سفیدش را رنگ می کرد همسن خودم به نظر می رسید .
مادر خندید : مادر موی سفید او از مجردی است . اگر زن و بچه داشت دلش گرم خانه اش می بود و مویش به این زودی ها سفید نمی شد . ببین آقاجانت با ۶۸ سال سن هنوز موهایش آنقدر سفید نشده است .
بله . ماشاالله آقاجان جوان تر از سن و سالش مانده است و این را مدیون همسر خوبش است .
راستی دیبا شاگردانت امتحان دادند ؟
بله مادر اما امتحانشان یک ماه پیش بود . چطور حالا یاد انها کرده اید ؟
آخر عزیزم می بینم از هرچه غیر از درس و زبان فرانسه می پرسم باب نیلت نیست و اصلا دوست نداری بشنوی . پس چه بهتر که حرفی دلخواه تو بزنم تا شاید جوابم را بدهی .
چه می گویید مادر ؟ چرا با من این طور رفتار می کنید ؟
مادر در حالی که روی مبل می نشست اشک هایی را که من متوجه ی ریزششان نبودم با دستمالی ستود .
وای مادرجان شما گریه می کنید ؟
نه دخترم .
چرا مادر . من خودم متوجه شدم . بگویید چرا ؟ اتفاقی افتاده ؟
نه مادرجان چه اتفاقی ؟ فقط دلم گرفته .
چرا ؟
می ددانی دخترم دلم می خواهد تو هم به سر خانه زندگی ات بروی و همسری شایسته داشته باشی مانند ماکان . اخر من هم مادر هستم . الان مدت ها می شود که از احمد جدا شده ای اما اصلا به فکر خودت نیستی . دیبا جان چرا جوانی ات را به هدر می دهی ؟ من و پدرت تو را مجبور به ازدواج نمی کنیم . این بار حق انتحاب با توست . چرا داری ما و خودت را زجر می دهی ؟ تو رو به خدا به فکر آرزو های ما هم باش . می خواهیم مثل مهتا باشی . ببین از اول عمرش با حرف ما مخالف نبود و چقدر زندگی اش آرام است .
مادر ٬ می دانم من شما رو اذیت کردم اما سرنوشت من چنین رقم خورده بود . غصه نخورید . قول می دهم اگر مردی به خواستگاری ام آمد او را رد نکنم . اما به شرط این که با نازایی من بسازد .
با این حرفم گریه ی مادر به اوج رسید . آن روز ها وضع قلبش خراب بود و همه می ترسیدیم که خدای نکرده برایش اتفاقی پیش بیاید . بلافاصله از حرفم پشیمان شدم و با خنده گفتم : مادرجان گریه نکن . خودت هم می دانی که عیب از من نبوده ٬ وگرنه احمد تا حالا باید ده تا بچه داشته باشد .
مادرم مثل بچه ها بود٬بهانه گیر و زود رنج . با کوچک ترین حرفی می گریست و بلافاصله با کوچکترین شوخی ای می خندید . اشک هایش را پاک کرد و گفت : دختر دیگر به خودت وصله نچسبان .
**********************
بیشتر عصر ها مهتا به خانه مان می امد . ساعتی با هم می نشستیم و از هر دری سخن می گفتیم . بچه هایش دیگر بزرگ شده بودند و او باز حامله بود . خدایا مهتا چه خبر است ؟ رکورد می شکنی ؟
خندید و گفت : بچه شیرینی زندگی است . اگر ده تا هم باشد باز کم است . به خصوص که ناصرخان بچه دوست است . پریا هم دختر بزرگی شده می تواند بیشتر کمک حالم باشد . اما این دیگر آخری است .
من در پی عشقی در دلم بودم ٬ اما این روح سرخورده دوباره عاشق نمی شد . ماکان را دوست داشتم ٬ اما هنوز نامه ی آخرش سدی برای عشقمان بود . چرا و به چه دلیلی مرا ترک کرده بود و حالا با چه جسارتی می خواست او را مثل سابق دوست بدارم ؟
تازگی ها اتومبیلی خریده بودم . یک ماهی طول کشید تا راه افتادم حالا برای رفتن به آموزشگاه مدام دنبال وسیله نبودم . دایه با خوشحالی گفته بود : الهی قربونت بشم دیبا جان ٬ یک روز مرا ببر قم . می خواهم حرف حضرت معصومه را زیارت کنم .
آن روز ها حال دایه هیچ خوب نبود . بسیار پیر و فرتوت شده بود و کمتر در میان جمع دیده می شد . همگی مان مراعات حالش ار می کردیم و مادر نمی گذاشت مثل سابق مسئولیت بچه های مهتا را بر عهده بگیرد و در آشپزخانه کمک حال خدمه ی دیگر خانه شود . چشم هایش کم سو شده بود و در شب به راحتی نمی توانست ببیند .
روزی در دفتر آموزشگاه نشسته بودیم . خانم آویش هنوز نیامده بود و آقای سعیدی جلوی در مشغول گفتگو با شاگردانش بود . آقای پژوهش مثل همیشه پشت میز مدیریتش به صندلی تکیه داده بود . لباس اسپورتی به تن داشت که بسیار برازنده ی سن و سال و اندامش بود . من کتابی را که پیش رویم بود ورق می زدم و قلم را بین انگشتانم می فشردم . ناگهان شنیدم که مرا مورد خطاب قرار داد : خانم زندی من خیلی دوست دارم کمی با شما بیشتر آشنا شوم .
سر بلند کردم : در چه موردی علاقه دارید من را بیشتر بشناسید ؟
شما شخصیت جالبی دارید . شهامت شما مثل مردان است . شما خیلی محکم ٬ در عین حال بسیار مهربانید . با این که مقداری اطلاعات در مورد خانواده ی شما از سرهنگ کسب کرده ام ٬ ایشان هیچ وقت در مورد خود شما سخنی به میان نیاورده اند .
خب شاید لزومی نداشته .
البته که داشته ٬ اما .....
ناگهان زنگ کلاس خورد . با اجازه ی او از ددفتر خارج شدم . حرف هایش ناتمام ماند . لزومی نداشت که فکرم را مشغول او کنم . به سرعت به کلاسم رفتم و درس را شروع کردم . وقتی زنگ پایان کلاس خورد ٬ پالتو پوستم را به تن کردم و به سمت اتومبیلم به راه افتادم . هرچه استرات زدم ماشین روشن نشود . حسابی برف باریده بود . چطور باید خود را به خانه می رساندم ؟ چند تا تاکسی آمدند اما یا پر بودند و یا مسیرشان جای دیگر بود . فکر کردم به تجارتخانه ی پدر زنگ بزنم تا ناصرخان را عقبم بفرستد . اما باز با خود اندیشیدم نباید مزاحم انها شوم . در همین فکر بودم که ناگهان ماشینی جلوی پایم ترمز کرد . آقای پژوهش سرش را از ماشین بیرون آورد : خانم زندی ٬ سوارشید برسانمتان .
با عجله در صندلی کنار دستش نشستم .
دیدم ماشینتان را گوشه ای پارک کرده اید . اتفاقی افتاده ؟
بله ماشین خراب شده است . مانده بودم چطور به خانه برگردم . واقعا متشکرم .
این چه حرفی است ؟ ماشین من در اختیار شماست . خوب شد متوجه ی شما شدم وگرنه حتما سرما می خوردید . هیچ دوست ندارم شما را در بستر بیماری ببینم .
از حرفش خنده ام گرفت . یقه ی پالتویم را بالا کشیدم . صحبت را به تدریس و کلاسم کشاندم اما او بسیار ماهرانه موضوع صحبت را عوض کرد .
خانم زندی عزیز ٬ چند سوال از شما داشتم. وقت نشد در اموزشگاه مطرح کنم . امیدورام حمل بر فضولی بنده نکنید .
نه خواهش می کنم .
نمی دانستم چگون مطرح کنم اما امروز می خواهم دل را به دریا بزنم و سوالی را که بیشتر فکرم را به خود مشغول کرده است ٬ عنوان کنم . امیدوارم مرا به خاطر جسارتم ببخشید . می خواستم بپرسم شما چرا تا کنون ازدواج نکرده اید و آیا تصمیم به زندگی زناشویی ندارید ؟
نمی خواستم دلیل این را که تا کنون تصمیم به ازدواج نکرده بودم و گذشته ی سراسر اندوهم را که به شکست در زندگی زناشویی ختم شده بود برایش عنوان کنم . چون لزومی نداشت سفره ی دلم را برای همکارم بگشایم . با ملایمت گفتم : هرکس هدفی در زندگی دارد . من هنوز شخص مورد نطرم را پیدا نکرده ام و دوست دارم بیشتر وقتم را صرف کمک به مردم و تدریس نمایم .
چهره اش از خنده باز شد : چه فکر خوبی ! کمک به مردم ٬ من هم موافقم . کمک کردن ٬ ان هم به قشر آسیب دیده ی جامعه ٬کار پسندیده ای است . اما برای شما حیف است که تنهایی را پیشه کرده اید . فکر کنم اگر این کمک کردن پشت گرمی داشته باشید راحت تر است . درست نمی گویم ؟
بله حق با شماست . اما پشتگرمی من پدرم است . او همیشه مرا در کار هایم تشویق می کند .
چه جالب . پس پدرتان همونطور که سرهنگ از ایشان تعریف می کردند مرد جالبی هستند . امیدوارم بتوانم ایشان را از نزدیک زیارت کنم .
خنده ای کردم و گفتم : هروقت دلتان بخواهد می توانید به منزل ما تشریف بیارید . در منزل ما به روی شما باز است .
چند خیابان را پشت سر گذاشتیم ٬ آقای پژوهش گفت : دیبا خانم ٬ می خواستم قبل از رساندن شما سری به محلی بزنم که در مسیر راهمان است اگر دیرتان می شود شما را اول برسانم . اما کارم دقیقه بیشتر طول نمی کشد .
نه راحت باشید . وقت دارم . شما باید ببخشید که مزاحم شما شدم .
نه این چه حرفی است که می زنید ؟ من که عرض کردم این اتومبیل متعلق به شماست .
جلوی عمارتی قدیمی توقف کرد . سر در عمارت تابلوی " خانه ی ایتام فرشته ها " نصب شده بود . او پیاده شد و در عمارت را کوفت. بعد از دقیقه ای مردی میان سال در را گشود و با دیدن او لبش به خنده باز شد .
خوش امدید جناب پژوهش بفرمایید تو .
نه متشکرم . امروز وقت کافی ندارم . بعد دست در جیب برد و دسته ای پول به مرد داد و افزود : بچه ها چطورند ؟ همه خوبند ؟
مرد در حالی که بسته ی پول را در دستش می فشرد گفت : البته آقا . به لطف و عنایت شما همه خوبند .
بگو ببینم سلیمان ٬ نفت و لباس گرم رسید ؟
بله آقا . خدا پدرتان را سالم نگه دارد . دل این بچه ها را شاد کردید .
خب من می روم . یک شنبه سری به بچه ها می زنم .
یعنی ما تا یک شنبه چشم به راهتان هستیم ؟
خدا را چه دیدید٬ شاید فردا توانستم بیایم .
بعد به طرف ماشین امد و سوار شد : خب خانم زندی امیدوارم مرا ببخشید . مسیر شما کدام طرف است ؟
نشانی را به او دادم و ماشین به حرکت در امد .
اینجا کجا بود که توقف کردید ؟
اینجا خانه ی قدیمی پدرم است که قبل از رفتنشان به فرانسه آنجا را وقف بی سرپرستان کرده است . عده ای کودک یتیم و بی خانواده در آن به سر می برند . من هفته ای یک بار سری به انجا می زنم و کمکی به بچه ها می کنم .
من هم می توانم بچه ها را ببینم .
البته که می توانید . هر زمانی که دلتان بخواهد .
می توانم به انها کمکی بکنم ؟
بله . خیلی هم خوشحال می شویم که کمک کننده ها روز به روز بیشتر شوند .
بقیه ی راه را در سکوت ظی کردیم . موقع خداحافظی از وی خواستم تا برای صرف چای به خانه ی ما بیاید . اما او کار های ضروری اش را بهانه کرد و گفت : در فرصت مناسب حتما مزاحمتان می شوم .
فصل ۳۶
با ورودم پریا به سمتم دوید و صورتم را غرق بوسه کرد : خاله جان می دانی امش آمدیم تا همگی پیش شمل بمانیم ؟
خوش امدید عزیزم . بعد گونه هاش را بوسیدم و بعد در حالی که دست هایش را در دست داشتم به سمت مادر و مهتا رفتم .
مهتا صورتم را بوسید : چطوری خواهرجان؟
خوبم شما چطورید ؟
ما هم به لطف خدا خوبیم . بشین برایت چای بیاورم .
متشکرم .
مادر مشغول خواندن دعا بود . سرش را بلند کرد و رو به من گفت : دیبا دایه ات خیلی بیمار است . برو و سری به اتاقش بزن .
چی شده ؟ برای دایه اتفاقی افتاده است ؟
نمی دانم چرا از دیشب نتوانسته از رخت خوابش بیرون بیاید . دائما سرفه می کند . فرستادم دنبال دکتر . بعد از این که او را معاینه کرد گفت : به سختی بیمار است . خدا نجاتش دهد .
چه می گویید مادر ؟ آخر چطور یکدفعه این طور شد ؟
من هم نمی دانم . اما پیر زن زحمت زیادی در این خانه کشیده است . به گردن همه ی ما حق دارد . باید از او خوئب مراقبت کنیم. حالا برو سری به او بزن .
به سرعت خود را به اتاق دایه رساندم . مرضیه و زهرا کنار بسترش نشسته بودند. با ورودم سلامی کردند و خارج شدند .
دایه جان سلام .
سلام دیبای عزیزم .
دستش را در دست گرفتم : دایه جان حالت چطور است ؟
چه بگویم مادر ؟
خوب می شوی . دایه جان قول می دهم به محض بلند شدن از بستر بیماری ببرمت حرم حضرت معصومه . مرا ببخش که تنبلی کردم .
دایه دستانم را فشرد : منتظر ان روز هستم . اما تو غصه نخور . من دیگه آفتاب لب بامم . زندگی ام را کرده ام . شما جوان ها نباید خود را برای پیرزنی که حالا چشم هایش سوی دیدن ندارد ٬ غصه بدهید .
اشک در چشمانم حلقه زد : خدا نکند دایه جان . تو مثل مادرم هستی . به خدا انقدر دوستت دارم که نمی خواهم مویی از سرت کم شود .
دایه لبخندی زد و دباره دستانم را فشرد .
من پیشت می مانم . حتما فردا خوب می شوی . بعد به دارو هایش نگاهی انداختم و سپس مرپیه را صدا زدم . به دخترت بگو دارو های دایه را سر ساعت بدهد .
چشم خانم خیالتان راحت باشد .
دایه چشمانش را بست و به خوابی عمیق فرو رفت . تمام شب را بر بالینش نشستم . دم صبح خواب بر چشمانم غالب شد و دیگر هیچ نفهمیدم . صبح زود با صدای دایه برخاستم . دایه بیدار بود و در بسترش مشغول خواندن نماز بود .
حالت چطور است ؟
کمی بهترم دخترم . چرا تا این وقت بالا سرم نشستی ؟ برو مادر . باید ساعتی دیگر به سرکارت بروی . خسته که نمی شود به بچه ها درس داد . برو عزیزم .
صورت دایه را بوسیدم و از اتاق خارج شدم .
روز ها به سرعت می گذشت . من چندین مرتبه ماکان را ملاقات کردم . بیشتر اوقات گرفته و عصبی می نمود . کمتر از سابق با من سخن می گفت و بیشتر طرف حرفش دیگران بودند . از تغییر حالت ناگهانی اش متعجب بودم . مگر از من خطایی سر زده بود که چنین نسبت به من بی تفاوت شده بود ؟ حس حسادتی عجیب در قلبم رخنه کرده بود . نمی دانم چرا حالا که نسبت به من بی تفاوت بود دوست داشتم مورد نوازشو محبتش قرار بگیرم . چندین مرتبه از او خواستم تا مرا به آموزشگاه برساند و او هر با تقاضایم را به بهانه ای رد می کرد .
شبی حال دایه به هم خورد . دکتر آوردیم و او را معاینه کرد . بعد از خروج دکتر از اتاق دایه تا دم در همراهش رفتم . موقع خداحافظی نگاهی به چهره ام انداخت و گفت : خانم زندی مریض شما خوب شدنی نیست . به علت آب آوردن شش ها شاید چند هفته بیشتر دوام نیاورد .
برای لحظه ای اختیار خود را از دست دادم و اشک هایم بر روی گونه هایم غلتید . دکتر می شود او را به بیمارستان ببریم .
نه دیگر دیر است . مثل این که این بیماری سال ها قبل در ایشان بوده است .
نه دکتر اینطور نیست . دایه همیشه سالم بود . فقط گاهی که زمستان ها سرما می خورد به شدت سرفه می کرد .
خب تشخیص من این است که در خانه بیشترر می شود به ایشان رسیدگی کرد . خودم شب ها برای تزریق آمپول هایش می آیم . نگران نباشید هرچه از دستم برآید برایشان انجام می دهم . به خدا توکل کنید .
بعد از رفتن دکتر ٬ به اتاقم پناه بردم و ساعت ها گریستم . کلامی در رابطه با این موضوع به مادرم نگفتم . زیرا این روز ها وضع قلب مادر نیز خوب نبود .
صبح روز بهد به آموزشگاه اطلاع دادم دو روز مرخصی می خواهم . سپس به اتاق دایه رفتم . حالش کمی بهتر شده بود . سلامی کردم و جویای حالش شدم .
خوبم دخترم .
دایه جان میی خواهم ببرمت حرم حضرت معصومه . حال داری که به زیارت بروی ؟
برق شادی در چشمانشش جهید : بله دیبا جان می توانم . اما مگر کلاس نداری ؟
نه دایه امروز به خاطر تو مرخصی گرفته ام .
به خاطر من عزیزم ؟
بله . فقط به خاطر دایه ی خودم .
با کمک زهرا دایه را در صندلی عقب نشاندیم . مهتا هم همراهمان آمد . دایه که از دور مناره های حرم را دید اشکش سرازیر شد . مدام من و مهتا را دعا می کرد . هردو زیر بازو های او را که به سختی حرکت می کرد گرفتیم . من بی اختیار گریه می کردم . می دانستم این موجود نازنین تا چند وقت دیگر از پیشمان می رود . به همین دلیل قلبم لحظه ای آرام نداشت . هر سه به ضریح مبارک متوسل شدیم و اشک ریختیم . خیلی وقت بود که به زیارت نرفته بودم . دلم هوای پرواز روح در مقدسات را داشت .
من گریه می کردم . به خاطر عزیزی که می رفت . به خاطر سختی هایم به خاطر رنج هایی که ۸ سال تحمل کرده بودم . آن روز همه ی عقده هایم را از سینه بیرون ریختم . تنهایی ای که به سراغم امده بود داشت مرا از پای در می اورد . احساس کمبود می کردم ٬ و آن هم یک همدم بود . همدمی که روح خسته ی مرا از کسالت برهاند . حالا می فهمیدم که عشق ماکان تبدیل به تلی خاکستر نشده ٬ و غرور و حس انتقام ناخواسته ام است که مرا وادار به بی اعتنایی می کند . اما باز همان غرور در لحظه ی اعتراف به اشتباهاتم به سراغم آمد . نه تو هرگز نباید در پیش پای او خود را به خاک بیفکنی . بگذار خودش جلو بیاید . بگذار بگوید که به چه دلیل ۱۲ سال پیش تو را لگدمال کرد و نادیده گرفت .
صبح روز بعد با صدای مادر از خواب برخاستم . خدای من ! دایه زودتر از آنچه که فکر می کردم از دنیا رفت . شاید دلش برای همین زیارت به دنیا بسته بود .
*
*
*
ادامه دارد .
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |